عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

عسلای مامان

دير اومدن ولي بالاخره اومدن

بعد از چند ماه خيالمون راحت شد و دندونات بالاخره نيش زد و خودتم اونقدر ذوق زده شدي كه به همه نشون مي دي و مي گي دندونم دراومده به قول خاله انگار كه تاحالا دندون نداشتي و اولين دندونات هستند اين هفته فقط دو روز رفتي مدرسه ديكته هزار آفرين گرفتي ما هم خواستيم از تعطيلات استفاده كنيم و يه شب رفتيم بيرون كه بگرديم ولي هوا خيلي سرد بود فقط رفتيم رستوران و شام خورديم و زودي برگشتيم خونه    
5 بهمن 1390

زنگ قرآن

من به رياضي و فارسي تو توجه مي كنم ولي از درس قرآن غافل بودم آخه خيالم راحت بود كه بلدي و مشكلي نداري آخه تو پيش دبستاني آيت الكرسي رو حفظ بودي تو هم تو خونه حرفي از زنگ قرآن نمي زني يه سي دي از طرف مدرسه بهتون دادن كه روخواني دروس فارسي و قرآن هستش تو اين تعطيلات اونو گذاشتم كه ببينم چيه تو وقتي اونو گوش دادي گفتي تو كلاس هم همينطوريه و شما با صوت قرآن را ياد مي گيرين و متوجه شدم كه خيلي به سختي اونا رو مي خوني و متاسفانه اصلا علاقه اي در وجودت نيست و الآن كه به سوره ناس رسيدين هنوز اونو حفظ نشدي خيلي متاسف شدم و براي تشويق كردن تو به حفظ قرآن بهت قول جايزه دادم   ...
3 بهمن 1390

تولد

روز تولدم رسيد و آقا رادمان برام يه نقاشي قشنگ كشيد، رفتيم بيرون گوشيمو عوض كرديم و شد كادوي همسرجان و يه كيك كوچيك هم گرفتيم، براي رادمان جان هم يه ميل بارفيكس به بهونه حفظ كردن سوره والعصر و تشويق براي حفظ سوره ناس ، برگشتيم خونه و يه جشن سه نفره گرفتيم. عزيزاي دلم ازتون ممنونم  
3 بهمن 1390

رادمان بی دندون

چهار پنج ماهی میشه که دندونای جلویی رادمان افتاده و دندونای اصلی خیال بیرون اومدن ندارن تو این مدت دو بار بردمش دندونپزشکی و عکس هم گرفتم این 5شنبه دفعه سوم بود چون احساس کردم خیلی لثه ورم کرده و ترسیدم که دکتر خیالمونو راحت کرد و گفت طبیعیه و اصلا جای نگرانی نیست فقط باید چیزهای سفت گاز بزنه و بکشه به لثه اش سرماخوردگی سرجاشه البته دیگه گلوش به گفته خودش درد نمی کنه و راضی نشده بره دکتر منم بستمش به سوپ و شلغم و جوشونده و اگه اعتراضی کنه میگم میخوای بریم دکتر میل خودته درس و مشق هم که سرجاشه - 4شنبه معلم اونها رو برده بود به گلخونه مدرسه تا گل و گیاهارو از نزدیک ببینن و اونجا مسابقه دو البته دو به دو برگزار شده بود که رادمان با سالار مس...
3 بهمن 1390

برف و تعطیلی

امروز اوله بهمنه از خواب بیدار شدیم که طبق معمول آماده بشیم برای سرکار رفتن     دیدیم همه جا سفید پوش شده و همچنان داره برف می باره من و بابا تصمیم گرفتیم خودمونو تعطیل کنیم رادمان هم که ظهری بود و اعلام شد که فقط نوبت صبح تعطیله دوباره رفتیم تو تخت خواب  تا ظهر که ببینیم آیا نوبت عصر هم تعطیل میشه یا نه بله رادمان جون هم تعطیل شد و خیلی خوشحال شد و لباس پوشید رفت تو حیاط برف بازی کرد وقتی بهش گفتم برات سوپ درست کردم گفت: کاش می رفتم مدرسه گفتم چرا؟ گفت: برای اینکه سوپ نخورم الآن هم داره با پی اس پی بازی میکنه و از دست من ناراحته چون صداش زدمو اجازه ندادم بیشتر از این تو حیاط بمونه     ...
1 بهمن 1390

سرماخوردگي

عزيز دلم دو روزه گلوت درد مي كنه و با اين حال مي ري مدرسه و منم ميام اداره هر روز صبح فكرم پيش توست و فقط منتظرم ظهر بشه و زنگ بزنم صداي قشنگتو بشنوم امروز صبح هم حالت بد بود خيلي بي حال بودي ولي ظهر كه باهات حرف زدم متوجه شدم بهتري كمي خيالم راحت شد برنامه روزمره هم سر جاشه درس و مشق
28 دی 1390

سه روز تعطیلی و خوشحالی تو و اندراحوالات اين سه روز

  روز اول رو اختصاص دادیم به خرید و چون یه ذره(البته کمی بیشتر از یه ذره) طولانی شد تو هی غر می زدی کی تموم میشه حالا خوبه که فقط برای شما خرید کرده بودیم چون عروسی سارا (دخترعمه من) نزدیکه تصمیم گرفته بودم خرید عید رو جلوتر انجام بدم تازه دلایل دیگه ای هم داشت با شروع ترم جدید بازم ٥ شنبه هام پره و وقت خريد پيدا نمي كردم و همينطور هم خواستم از شلوغي آخر سال نجات پيدا كنم گرچه بازم خيابونا خيلي شلوغ بود برات كاپيشن و بلوز و شلوار و كتوني و حوله تن پوش ( چون قبلي كوچيك شده بود و سه سال پوشيده بوديش) و جوراب و زيرپوش خريديم نهار رو بيرون خورديم مهمون بابا كه چون خسته و گرسنه بوديم خيلي مزه داد تولد مامان آذر هم چند روز پيش ...
25 دی 1390