بدون عنوان
٤ شنبه مرخصی گرفتم که بریم خونه مامان آذر آخه خیلی وقت بود که اونجا نرفته بودیم . اومدم مدرسه دنبالت با هم اومدیم خونه و آماده شدیم رفتیم .
تو بهم گفتی: مامان آذر خودش گفته بریم خونشون
منم گفتم : اون که همیشه میگه ما وقت نداریم بریم
تو هم گفتی: آخه مامان آذر تنهاست- تلویزیون اتاق خوابشم که خرابه- ماهواره هم که نداره - به خاطر همین هم حوصلش سر میره
برات سوسیس سرخ کردم و لقمه گرفتم که تو راه بخوری گفتم تا برسیم گرسنه نمونی وقتی میخواستم خیارشور و سوسیس رو از یخچال بیرون بیارم ظرف خورش قرمه سبزی رو مجبور شدم بزارم بیرون تو هم شروع کردی با نون خورش قرمه سبزی خوردن اولش چیزی نگفتم ولی بعد که دیدم ول کن نیستی گفتم رادمان مامان آذر نهار منتظرمونه و خودتو سیر نکن تازه برات می خوام لقمه بگیرم تو راه بخوری تو هم ادامه دادی و آخرش هم که از خوردن دست کشیدی گفتی خدا کنه مامان آذرم قرمه سبزی درست کرده باشه
مامان آذر نهار کباب تابه ای درست کرده بود ولی شب بدون اینکه ما چیزی بگیم دلمه و قرمه سبزی درست کرد و تو هم اومدی به من گفتی مامان آرزوم برآوره شد
با محدثه و محمدیوسف کلی خوش گذروندی
کلی نقاشی کشیدین و مشقاتونو با هم نوشتین


بدون عنوان
