عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

عسلای مامان

رادمان

با یادگرفتن حرف " ن " می تونی اسم خودت رو بنویسی البته تو از چند هفته پيش اين كارو شروع كرده بودي ولي ديروز يكي از سرمشقاتون اسم خودت بود و تو كلي ذوق داشتي سه صفحه مشق داشتين كه خودم هم دلم بهت مي سوخت ولي بعد از دو ساعت و نيم بالاخره تموم شد صداي دسته ها رو كه مي شنيدي مي دوييدي سمت پنجره و گوش ميدادي ازم خواستي وقتي بابا اومد باهاش بري دسته نگا كني   منم گفتم نه و تو شروع كردي به گريه مثل هميشه اشكت لب مشكته و آنچنان اشك ريختي كه چشمات باد كرد بابا كه اومد و جريانو فهميد با هم رفتين بيرون و تبلت رو هم بردي و اونقدر هوا سرد بود كه 5 دقيقه ديگه برگشتين ...
13 آذر 1390

دیکته چهارم

دیکته این دفعه رو هم هزار آفرین گرفتی و معلم برات یه شعر زیبای دیگه نوشته که الآن یادم نیست ولی خیلی خوشحالی بازم امروز دیکته دارین - چون بابا بهت گفته اگه هزار آفرینات ٥ تا بشه برات جایزه می خره - تو هم منتظری که ٢ تا دیگه هزار آفرین بگیری دیروز بابا نرفته بود سرکار و با هم تا ظهر که بری مدرسه خونه بودین ، بعداز ظهر هم كه اومدي ما خونه بوديم و گفتي : امروز من از همه ديرتر اومدم يه سر رفتيم خونه خاله پري آخه آرش سربازيشو تموم كرده بايد ميرفتيم ديدنش- برگه نقاشيتو بردم ( عدد 2 و 3 ) اونجا تا وقتي اونجاييم حداقل رنگ آميزيتو انجام داده باشي آخه اعداد رو كه ياد ميگيرين يه برگه كه يه نقاشي داره و 2 خط هم از عددي كه تازه ياد گرفتين ب...
13 آذر 1390

آخر هفته

٤ شنبه که رفتیم موقع مشق نوشتن سرتو گذاشتی رو دفترت گفتم مامان چی شده: گفتی: خسته ام گفتم: می خوای بخوابی گفتی : آره ( خیلی تعجب کردم آخه تو همیشه از خواب فراری هستی ) گفتم برو اتاقت رو تخت بخواب گفتی: نه گفتم پس روی مبل بخواب گفتی باشه و دراز کشیدی منم که نگران شده بودم اومدم به سرت و شکمت دست زدم که ببینم تب نداشته باشی و ازت پرسیدم جاییت درد می کنه یا نه که تو هم گفتی : نه خلاصه تو خوابيدي و منم رفتم سراغ تكاليف خودم بعد از يك ساعت بيدار شدي ولي ديگه مشق ننوشتي و منم اصرار نكردم 5شنبه باباجون بردت خونه مامان آذر ، منم از دانشگاه اومدم اونجا خاله اينا هم اونجا بودن و ديگه لازم نيست بگم كه چقدر بازي كرده بودين و خوش...
12 آذر 1390

اجابت دعا

عزیزم ما ٤ ساله روزای عاشورا نذری می پزيم من يه حاجت خيلي بزرگ رو تو همين ايام محرم از خدا و امام حسين گرفتم بابا مريض بود ، مريضيه سختي 4 سال پيش روز عاشورا كه همه جا نذري پزون بود و عزاداري خيلي گريه كردم و دلم شكست و نذر غذا پختن در ظهر عاشورا رو كردم و خدا جوابمو داد و بابا رو شفا داد خدا همه مريضا رو شفا بده و درد همه اونهايي كه دردشونو جز به خودش نمي تونن بگن رو دوا كنه - آمين
9 آذر 1390

پسر بابا

قبلا خیلی به من وابسته بودی و هیچ محل به بابا نمی ذاشتی- جدیداً خیلی خودتو واسه بابا لوس می کنی و تا صدای ماشینو می شنوی می ری تو پارکینگ استقبالش و بهش كمك مي كني و تا ميايين بالا شروع مي كني به تعريف كردن اتفاقاي مدرسه و چيزهايي كه ياد گرفتي جالب اينجاست كه هيچكدوم از اونها رو به من تعريف نمي كني و من بايد به زور از زير زبونت حرف بكشم. روزهاي تعطيل هم كه ميشه تا بابا مي خواد بره جايي سريع آماده مي شي و باهاش ميري و بعضي اوقات كه من دلم مي خواد پيشم بموني ميگم رادمان نرو پيش من بمون گوش نمي دي و با بابا ميري ديشب هم حسابي داشتي خودتو براي امير لوس مي كردي از دوستات و كلاس و معلم تعريف كردي - از اينكه فردا ديكته دارين گفتي و ديكته ...
7 آذر 1390