عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

عسلای مامان

اداره

چهارشنبه با هم اومديم اداره چون ماه رمضونه ساعت كاري كوتاهه و ميدونستم كار زيادي ندارم تصميم گرفتم گل پسرمو با خودم ببرم سر كار تو هم خيلي خوشحال شدي و استقبال كردي و شانست هم خوب بود چون آريا هم همراه مامانش اومده بود همش با اون بازي كردي و كلي بهت خوش گذشت با اينكه اصلا قصد رفتم به خونه مامان آذر رو نداشتم ولي چون تو گفتيو مامان آذر هم خواست كه بريم دلم نيومد خواستشو رد كنم و از اداره رفتيم اونجام و شبم مونديم خاله مينا اينا هم اومدنو جمعمون جمع بود فرداش غروب خاله مينا داشت ميرفت خونشون كه ديديم دست دايي با آب رادياتور سوخته و هممون حسابي دستپاچه شديم خيلي اعصابم خورد شد و رفت بيمارستان و پانسمان كرد - خاطرات تلخ گذشته رو بيادم آور...
5 شهريور 1390

جنبه معنوی

شب اول احیا که نذاشتی بیدار بمونم و به بابا گفتی من با مامان میخوابم و رفتیم با هم خوابیدیم البته من از ساعت ١١ شروع کرده بودم و کمی از اعمال رو انجام داده بودم. شب دوم که داشتم نماز می خوندم اومدی و کنارم نشستی بعد از نماز بهت گفتم امشب خدا تقدیر یکسالمون رو رقم میزنه دعا کن سال خوب همراه با سلامتی و اتفاقای خوب پیش رو داشته باشیم گفتم برای سلامتی من و بابا و خودت و مامان آذر و مامان ناجی و باباجون و برای اینکه رفتی مدرسه خوب درس بخونی و پسر خوب و با ادبی باشی خلاصه برای عاقبت بخیریمون - تو هم دعا کردی مثل همیشه تو دلت و آروم بعد که چیزهایی که من گفته بودم از خدا خواستی گفتی مامان اسباب بازی هم میشه و من هم گفتم آره عزیزم میشه ...
1 شهريور 1390

پارکور

گلوت درد میکنه و نگرانم که بدتر بشی - دیروز که تعطیل بود همش خونه بودیم چون وقتی روزه ام اصلا حال ندارم جایی برم - تو هم که با دیدن فیلمی از حرکات پارکورهارها تحت تاثیر قرار گرفته بودی میگفتی مامان دارم تمرین می کنم روی دیوار راه برم و همش می پریدی روی دیوار و دو قدمی که بر میداشتی میوفتادی پایین گفتم بیشتر تمرین کنی بیشتر یاد میگیری - به اینجور کارا خیلی علاقه داری نه اینکه الآن از همون بچگی   ...
1 شهريور 1390

ورزش

این روزا کمی چاق شدی و قدت هم بلندتر نشده ناراحتم و ازت میخوام که وقتی می ری بیرون دوچرخه سواری کنی و تو انگار که خیلی تنبل شدی و خرابیه دوچرخه رو بهونه میکنی و اصلا سوارش نمیشی تا پارسال عشقت دوچرخه بود و اونقدر فرز بودی که نگو ولی حالا  سرگرمیات شدن پی اس پی و کامپیوتر و سی دیهای کارتونی از این همه بی تحرکیت خیلی نگرانم . ...
30 مرداد 1390

خوشحالي مامان

راستي از همه مهمتر اينكه قرمزيه چشمت كه خيلي نگرانم كرده بود و حتي تصميم داشتم دوباره براي بار چهارم ببرمت دكتر - خوب شد . خدايا شكرت - باورت نميشه عزيزم موقع افطار كه همه مريضارو دعا ميكنن منم تو رو دعا ميكردم آخه خيلي نگران بودم و ناراحت مي شدم چشماي تو رو اونجوري ميديدم با اينكه دكتر مي گفت فقط حساسيته البته خوب خوب نشده ولي خيلي خيلي بهتره فقط گاهي اونم خيلي كم قرمز مي شه ...
26 مرداد 1390