اداره
چهارشنبه با هم اومديم اداره چون ماه رمضونه ساعت كاري كوتاهه و ميدونستم كار زيادي ندارم تصميم گرفتم گل پسرمو با خودم ببرم سر كار تو هم خيلي خوشحال شدي و استقبال كردي و شانست هم خوب بود چون آريا هم همراه مامانش اومده بود همش با اون بازي كردي و كلي بهت خوش گذشت با اينكه اصلا قصد رفتم به خونه مامان آذر رو نداشتم ولي چون تو گفتيو مامان آذر هم خواست كه بريم دلم نيومد خواستشو رد كنم و از اداره رفتيم اونجام و شبم مونديم خاله مينا اينا هم اومدنو جمعمون جمع بود فرداش غروب خاله مينا داشت ميرفت خونشون كه ديديم دست دايي با آب رادياتور سوخته و هممون حسابي دستپاچه شديم خيلي اعصابم خورد شد و رفت بيمارستان و پانسمان كرد - خاطرات تلخ گذشته رو بيادم آور...
نویسنده :
مامان
10:20





