عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

عسلای مامان

ديگه مدرسه رفتن نزديكه

عزيزم وقتي رفته بوديم پاساژ براي خريد تو رو هم برديم آرايشگاه و موهاتو كوتاه كرديم داري كم كم براي مدرسه آماده مي شي اين چند روزه هم جايي نرفتيم و فقط خونه مامان ناجي و رو چمني جلوي خونه طبق معمول با فاميلا جمع شديم ديروز كه بابا از ماشين پياده شد كه ليمو بخره تو به من گفتي مامان من بلدم رانندگي كنم منم كه اصلا فكر نميكردم تو جدي بگيري گفتم بشين پشت فرمون و ماشينو روشن كن بريم و تو هم در كمال ناباوري من اومدي و پشت فرمون نشستي و منم كه ماتم برده بود و نمي دونستم خراب كاريمو چه جوري جمع و جور كنم منتظر بودم كه خودت پشيمون بشي و بگي مي ترسم ولي نه تو ول كن نبودي و دست بردي كه سوئيچو بچرخوني كه ديدم بايد خودم كاري كنم و بهت گفتم ك...
26 شهريور 1390

نمي خواستم بگم ولي ...

چند روز پيش با وبي آشنا شدم كه زن عموي يه بچه براش درست كرده بود كلي حسوديم شد گفتم تو رو خدا ببين اينا كجا و ما كجا ديشب كه بالا بوديم بازم سر اسباب بازي با بنيامين دعواتون شد البته نه اينكه درگير بشين اون جيغ مي زد و ماشين تورو مي خواست و تو هم بهش نمي دادي آخه عزيزم حق با تو بود ماشينت دست اون بود و باهاش بازي كرد ولي ماشين خودشو بهت نمي داد هميشه همين كارو مي كنه قربونت برم صاحب برادر و خواهر كوچكتر نشدي ولي پسرعموت جاي اونا رو برات پر كرده يعني تو شدي بچه اولي كه همه بهت ميگن تو بزرگتري بده به اون - تو بزرگتري اين كارو نكن تا اون هم نكنه - تو بزرگتري و ....   بالاخره با بي ميلي ولي در مقابل خواسته ما حاضر شدي ماش...
26 شهريور 1390

پريشوني مامان

ديروز بردمت دكتر آخه مريضي و سرفه ميكني و دوباره با شروع سرما تو هم سرما خوردي و كلي منو ناراحت كردي قبل از اينكه نوبتمون بشه شروع كردي به غر زدن كه آمپول نزنه منم گفتم حالا شايد هم برات نوشت تو كه نمي ترسي هر چه باهات شوخي كردم و از شجاعتت گفتم فايده نداشت و گريه كردي و قيافه گرفتي نمي دونم چرا اينطور شدي تو كه بچه بودي راحت آمپول مي زدي و حتي پرستارا هم تعريفتو مي كردن خلاصه آقاي دكتر معاينه ات كرد و خوشبختانه آمپول هم ننوشت و برگشتيم خونه - عمو رضااينا رو كه ديدي داغ دلت تازه شد كه چرا ما شمال نرفتيم و كمي هم به خاطر اين موضوع هم خودتو ناراحت كردي و هم منو - آخه عزيز دلم كدوم آدم عاقلي يه شبه ميره شمال و بر مي گرده حالا مگه ميشه به ...
26 شهريور 1390

بازيهاي كامپيوتري- حسادت - شير خوردن

نه به اينكه تا چند وقته پيش من و بابا ناراحت بوديم كه چرا تو زياد به بازيهاي كامپيوتري علاقه نشون نمي دي - نه به الآن كه گاهي اوقات به زور ما و با ناراحتي پي اس پيتو خاموش ميكني   ديگه زياد حرف نمي زني و اونو ميگيري دستت و تمام حواست به اونه گاهي اوقات حسوديم ميشه و با خودم ميگم كاش اصلا بابا اينو برات نخريده بود بيرون هم كه اصلا نمي ري نمي دونم چون الناز نيست نميري يا اينكه دليلش تنبليه البته يه جورايي وقتي خونه مي موني خيالم راحت تره ولي قبلا هم گفتم از بي تحركيت نگرانم و دوست ندارم چاق بشي و به هر بهونه اي مي خوام مجبورت كنم كه فعاليت داشته باشي گاهي اوقات كه رو چمني جلوي در نشستيم بهت ميگم چرختو بيار و سوار شو و تو هم كه هو...
26 شهريور 1390

سوپرايز

راستي عزيزم مي دوني وقتي 22 ساله بشي ميخوام از وجود اين وب با خبرت كنم البته اگه تا اون موقع خودت پيداش نكرده باشي تو بعضي وبا خوندم كه ميخوان وقتي بچشون با سواد شد نشونشون بدن ولي من اين تصميمو ندارم و اينكه چرا 22 سالگي نمي دونم شايد فكر مي كنم اون موقع بيشتر به اين خاطرات نياز داشته باشي
23 شهريور 1390

بدون عنوان

این شعر به ایمیلم ارسال شده بود خیلی به دلم نشست : آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز   مثل آن روز نخست گرم و آبي و پر از مهر ، به ما مي خندد ! يا زميني را که دلش از سردي شبهاي خزان ، نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت تا بگويد که هنوز پر امنيت احساس خداست ماه من غصه چـــــرا ؟ تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست ! ماه من! دل به غم دادن و...
23 شهريور 1390