آخر هفته
٤ شنبه که رفتیم موقع مشق نوشتن سرتو گذاشتی رو دفترت گفتم مامان چی شده: گفتی: خسته ام گفتم: می خوای بخوابی گفتی : آره ( خیلی تعجب کردم آخه تو همیشه از خواب فراری هستی ) گفتم برو اتاقت رو تخت بخواب گفتی: نه گفتم پس روی مبل بخواب گفتی باشه و دراز کشیدی منم که نگران شده بودم اومدم به سرت و شکمت دست زدم که ببینم تب نداشته باشی و ازت پرسیدم جاییت درد می کنه یا نه که تو هم گفتی : نه خلاصه تو خوابيدي و منم رفتم سراغ تكاليف خودم بعد از يك ساعت بيدار شدي ولي ديگه مشق ننوشتي و منم اصرار نكردم 5شنبه باباجون بردت خونه مامان آذر ، منم از دانشگاه اومدم اونجا خاله اينا هم اونجا بودن و ديگه لازم نيست بگم كه چقدر بازي كرده بودين و خوش...
نویسنده :
مامان
11:16




