جلسه خانم چارلنگ
یکشنبه خانم چارلنگ برای بار دوم جلسه ترتیب داده بود و ما رو دعوت کرد منم که هم اداره داشتم و هم دانشگاه با وجود اینکه خیلی دلم می خواست برم ولی تصمیم گرفتم که به جلسه نرم چون اصلا نمی رسیدم که برم- تو دفتر مشقتم یه نامه برای خانم چارلنگ نوشتم و ازش خواهش کردم من بعد جلسات رو بعدازظهرها تشکیل بدن و یکی و دو روز جلوتر خبرمون کنن صبح رفتم دانشگاه که از اونجا هم برم اداره ولی هر چی با خودم کلنجار رفتم بی خیال جلسه بشم ، نشد كه نشد خلاصه بي خيال ساعت دوم كلاس و اداره شدم و برگشتم كه به جلسه كلاس برسم كه خوشبختانه به موقع رسيدم قرار شد براي رياضي و علوم و ديكته كتابهاي گاج تهيه بشه ( هزينشو بپردازيم و نماينده كلاس اونا رو بخره ) و كمي هم ...
نویسنده :
مامان
9:20
جلسه اولیا و مربیان
چهارشنبه ساعت دو بعد از ظهر به جلسه دعوت داشتيم من زودتر از اداره دراومدم تا به موقع برسم و سر ساعت دو اونجا بودم ولي يه سري از مادرا خيلي دير اومدن حتي تا موقع اتمام جلسه هم كساني بودن كه تازه وارد ميشدن جلسه با صحبتهاي مدير مدرسه آقاي فلاح شروع شد و با راي به حداكثر 5 نفر از داوطلبان انجمن اوليا و مربيان مدرسه به پايان رسيد آقاي فلاح خيلي خوب صحبت مي كرد و خيلي خوشم اومد و خيلي استفاده كردم - مابين حرفاش از يه بچه اي صحبت كرد كه پدر و مادرش از هم جدا شده بودن و پدرش و خانواده پدرش اونو از ديدن مادرش محروم كرده بودن و مادر اطلاعي از آدرس پسرش نداشته تا اينكه يه روز مياد مدرسه و متوجه ميشه پسرش تو اين مدرسه درس مي خونه و براي اينكه ...
نویسنده :
مامان
9:39
کمک به مامان
دیروز داشتم با کامپیوتر کار می کردم که سر و صداهایی از آشپزخونه شنيدم گفتم رادمان چي كار مي كني خراب كاري نكني؟ تو هم گفتي بعداً مي فهمي كه من همون لحظه حدس زدم چه خبره بعد از مدتي اومدي و بهم گفتي بيا مامان كارت دارم وقتي با هم رفتيم ديدم پذيرايي رو جمع و جور كردي و ظرفايي رو هم كه تو سينك بود با آب شستي و گذاشتي تو اون يكي سينك با خودم گفتم حتماً اسكاچ زده و گذاشته من آب بكشم و كلي خوشحال شدم - گفتم ظرفا رو اسكاچ زدي ؟ گفتي نه فقط با آب شستم ( در ضمن كف آشپزخونه هم پر آب شده بود ) ازت تشكر كردم بوست كردم و تو هم كلي ذوق كردي امروز هم جلسه اوليا و مربيانه و دعوت شديم به نمازخونه مدرسه ...
نویسنده :
مامان
11:53
تنها خوابيدن
امروز كه با خبر خوش شروع كرديم مي خوام دو تا خبر خوشم اضافه كنم آقا رادمان ديگه شبها از خواب بيدار نميشه و سراغ ما نمياد تو طول شب كلاً تو اتاق خودت هستي و گاهي صبحها برام تعريف مي كني كه مامان شب بيدار شدم درو برمو نگاه كردم ولي نيومدم اتاق شما و بازم خوابيدم و منم تشويقت مي كنم. و دوميش هم اينكه مدتيه مسواك مي زني ( آخه قبلا بايد من بهت مسواك ميزدم كه خيلي سختم ميومد ) البته هنوز مرتب نشده ولي بازم جاي شكر داره و راه حل اين مشكل : معلمتون گفت اگه بچه اي تو خونه مشكلي داره تو دفتر مشقش بنويسيد تا من مطلع بشم و تو كلاس راهنمايش كنم يا اگه ازش راضي هستين بنويسيد تا تشويقش كنم منم حدوداً 10 روز پيش براش نوشتم رادمان...
نویسنده :
مامان
9:20
مامان یه خبر خوب برات دارم
اولین جایزه در کلاس
دیروز که از مدرسه اومدی بهم گفتی مامان یه خبر خوب برات دارم چشاتو ببند منم چشمامو بستم و از کیفت یه ماشین قرمز کوچولو درآوردی و بهم نشون دادی از کمد جایزه ها که البته خود ما خانواده ها جایزه هاشو تهیه کردیم , جايزه انتخاب كرده بودي و كلي ذوق داشتي و خوشحال بودي منم بهت تبريك گفتم و تشويقت كردم ولي چند روزيه متاسفانه تيك دوم رو تو كتاب كارت ميگيري و اين منو خيلي ناراحت ميكنه - هر چي مي خوام بهش فكر نكنم ولي باز هم از اين موضوع ناراحتم كه چرا نمي توني خوب و تميز بنويسي تازه ديروز " آب" رو بر عكس نوشتي " ب آ " و خيلي از دستت عصباني شدم ولي به بابا كه گفتم گفت عيبي نداره تازه كلاس اوله و تازه داره ياد مي گيره طبيعيه تا...
نویسنده :
مامان
9:11
رادمان در بوستان محله
سرويس دوم
دیروز خیلی هوا سرد بود و همش تو فکر تو بودم که چطور بیام دنبالت و برگردیم خونه - بالاخره زنگ زدم به خانم زند و گفتم که سوار آژانست كنه و بفرسته خونه - خيلي زور داره يه سرويس بگيريم و هزينش رو هم كامل بديم ولي بعدازظهرا كه بايد بياي خونه خودمون نياردت و اين روزا رو آژانس بگيريم و هزينه جدا بديم. ديگه چه ميشه كرد خدا رو شكر تو هم از آقاي عامري خوشت اومده آخه اون هم راننده سرويس مدرسه است ولي يه مسير ديگه رو مي بره - بعد از اينكه بچه هاي ديگه رو ميرسونه آخر سر تو رو پياده ميكنه پسر گلم ديگه داري باسواد ميشي " آب و بابا " رو ياد گرفتين كلي مشق داشتي كه طبق معمول با صرف زمان زيادي تمام شد ...
نویسنده :
مامان
10:32
جمعه
چون بقیه روزها در کنار هم صبحونه نمی خوریم , صبحونه روز جمعه رو خيلي دوست دارم با هم دور سفره مي شينيم و صبحونه مفصلي مي خوريم نهار هم كه برنامه هميشگي خونه مامان ناجي رفتنه - قبلش حمام و آماده شدن و رفتن ديروز هم رفتيم اونجا و تا 7 شب اونجا بوديم بنيامين هم اونجا بود و طبق معمول با هم نساختين و تو به هر چي دست مي زدي اون جيغ مي كشيد - برگشتني با اينكه بارون ميومد و تو خيابون سيل راه افتاده بود ولي چون بابا بهت قول داده بود موجود بن تن برات بخره رفتيم پاساژ تا برات بخريم ولي اوني رو كه تو مي خواستي نداشتن ولي عوضش براي جلوي در دستشويي فرش خريديم و به قول بابا آذوقه ( بستني و پفك ) خريديم و برگشتيم خونه كيفتو از قبل آماده كر...
نویسنده :
مامان
10:13




