عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

عسلای مامان

پسر من آقا شده

مشقاتو خوب می نویسی و اکثراً هزار آفرین می گیری و تو کتاب کارت هم معلم همه مربعهای اول رو برات تیک زده که نشونه عالی بودن هستش وقتی باهات ریاضی کار میکنم و برات شکلهای مختلف میکشم و تو رنگ می کنی یا اینکه صداهای اول و آخر رو باهات کار می کنم خیلی خوشت میاد که به گفته معلمتون باید هر روز این کارو انجام بدیم دیروز زنگ آخر ورزش داشتین وقتی اومدم دنبالت ( آخه ظهری بودی و سرویس تو رو خونه جدید نمیاره ) تو حیاط بودی و با هم اومدیم خونه ...
24 مهر 1390

يك روز خوب

يه روز بد يادته ، يه روز خوب در پي داشت و البته اميدوارم روزهاي خوب در پي داشته باشه چهارشنبه كه از اداره اومدم خونه ماماني اينا دنبالت خواب بودي ( يه كار خوب ) مشقات رو هم نوشته بودي ( يه كار خوب ) ماماني گفت رفته اتاق عمه و در رو هم بسته و نشسته مشقاشو نوشته اونقدر تميز نوشته بودي كه من فكر كردم سر كلاس نوشتي خيلي ازت راضي بودم و همش تعريفتو كردم و تشويقت كردم كه هميشه همينطور باشي تجربه شخصي : بچه اي كه موقع مشق نوشتن خيلي ادا ميده  اگه يه روز بدون تكليف بره مدرسه از روز بعد خودش ميفهمه مشق ننوشتن يعني چي و به جاي اينكه ما مامانا حرص بخوريم خودش حرص درسشو مي زنه و اين خيلي بهتره تعطيلات فقط باهات صداها و رياضي كار ك...
23 مهر 1390

نقاشی

اداره یه برگه بهمون داد که باید بچه هامون توش نقاشی می کشیدند با موضوع " یا ضامن آهو " هنوز به خونه نرسیده بودیم که انو بهت گفتم و تو خیلی ذوق داشتی که زودتر برسیم و نقاشیتو شروع کنی بهم گفتی چی بکشم منم داستان امام رضا و آهو رو برات تعریف کردم و گفتم در مورد این داستان بکش تو هم مشغول شدی و اینم نتیجش    خیلی دوست داری که از ادارمون جایزه بگیری توضيح عكس: گنبد امام رضا و گلدسته ها- كبوتراي حرم - امام رضا (ع) -  شكارچي با تفنگش - آهو ( يه كم شبيه گربه شده ) - اينا همه تو يه بوم هستند كه اون نقاشه كه آب رنگ دستش هست كشيده ...
23 مهر 1390

مهموني

ديروز ماماني مي خواست بره مولودي و تو رو بعدازظهر برده بود خونه بنيامينينا من اومدم اونجا دنبالت يه ساعتي نشستيم و اومديم خونه - خواستي اونجا تكاليفتو انجام بدي كه بنيامين نمي ذاشت و اونم مي خواست خط بكشه رو كتابت كه ليلا براش كاغذ آورد و منم اونو مشغول كردم تا تو تكليفتو انجام بدي دستشو رو كاغذ گذاشتمو دورش خط كشيدم و بعد هم بهش گفتم به من نگاه كنه تا عكسشو بكشم - تو هم اونقدر تعريف منو پيش ليلا كردي و همش مي گفتي مامان من نقاشيش خيلي خوبه حالا بزار بكشه مي فهمي كه چقدر خوب ميكشه- منم جو گير شده بودم و هم عكس تورو كشيدم و هم عكس بنيامينو ...
19 مهر 1390

روحيه دادن به خودم و تو

من و تو هنوز به خونه جدید عادت نکردیم برعكس بابا كه خيلي ذوق داره-  چون جامون خیلی کوچیک شده و نصف خونه قبلیمونه من که اصلا باهاش راحت نیستم و به زور وسایلمونو جا کردیم و کلی وسایل تو انباری گذاشتیم که بابا دیگه صداش دراومده و میگه انباري مگه چند متره ديگه پر شده و جا نداره اين چند روزه روحيم خيلي خراب بود و احساس كردم كه با اين روحيه هم دارم خودم اذيت ميشم و هم دارم شماها مخصوصا تو رو ناراحت مي كنم و تاثير منفي روت گذاشته بودم ولي ديروز با خودم گفتم ديگه چاره چيه بايد با شرايط كنار اومد و اگه نخوام با اين شرايط كنار بيام و از خونمون بدم بياد كم كم افسردگي مي گيرمو در اين راستا تا رسيديم خونه شروع كردم به جارو و گردگيري ك...
19 مهر 1390

دعاي رادمان

ديروز كه تلويزيون داشت تصاوير حرم امام رضا ( ع ) را نشون مي داد مجري از ما بيننده ها خواست كه هر چه ازش مي خواييم تو دلمون بگيم منم اول خودم دعا كردم و بعد هم طبق معمول از تو خواستم دعا كني براي من و بابا و خودت ( آخه خدا شما كوچولوها رو بيشتر دوست داره و به حرفتون گوش ميده و منم به اين موضوع خيلي اعتقاد دارم ) بعد كه دعا كردنت تموم شد گفتم چي خواستي ؟ گفتي : از خدا خواستم تا آخرش كه مي خواييم بريم بهشت تو و بابا جوون بمونيد از خدا مي خوام دعاي تو رو برآورده كنه البته نه اينكه جوون بمونيم بلكه آخرش بريم بهشت ...
17 مهر 1390

چقدر مامان كار داره

سه شنبه شما تعطيل بودي و مامانا بايد ميرفتن جلسه جلسه تو كلاس خودتون برگزار شد من جزء اولين ها بودم و 2 ساعتي اونجا بوديم آخه از روزي كه رفتي مدرسه خيلي منتظر اين روز بودم سئوالاي زيادي داشتم آخه عادت نداري زياد از مدرسه حرف بزني بايد به زور ازت حرف بكشم منم كه تازه كارم و بچه مدرسه اي نداشتم مي خواستم بدونم بايد چه كارايي تو خونه انجام بدم قرار شد ماهي يكبار بريم و معلمتون ما رو راهنمايي كنه 2 تا نماينده هم براي كلاستون از بين مامانا انتخاب كردن به نظرم خانم چارلنگ همونطور كه زن عمو فاطي گفته بود خيلي خوبه ، سختگيره و خيلي به ادب و مرتب بودن بچه ها اهميت ميده چقدر كارم مشكله معلمتون ازمون خواست كه تو خونه درس جلسه بعد رو باهاتون تمر...
16 مهر 1390

نقل مکان به خونه جدید

بالاخره ما رفتیم خونه خودمون و این چند روزه مشغول اسباب کشی بودیم . عزیزم برعکس چند ماه پیش که دوست داشتی بریم خونه جدید ولی با شروع اسباب کشی ساز مخالف زدنت شروع شد و مي گفتي كه نريم و همين جا بمونيم و از اين حرفا- نمي دونم شايدم به خاطر اينه كه بهت گفته بوديم با رفتن به خونه جديد ديگه نبايد در اتاق من و بابا بخوابي و بايد تو اتاق خودت بخوابي. ولي در هر صورت براي خودمونم سخت بود بالاخره 8 سال اونجا زندگي كرده بوديم و عادت كرده بوديم و تازه بعد 8 سال داريم از ماماني اينا جدا مي شيم. من و بابا كه تجربه اسباب كشي نداشتيم اين چند روز خيلي اذيت و خسته شديم  خدا به داد مستاجرا برسه و ان شاءالله همگي صاحب خونه بشن اين چن...
16 مهر 1390

اولين پول تو جيبي مدرسه

ديروز از بابا پول خواستي كه از بوفه مدرسه يا به قول خودت مغازه مدرسه خريد كني آخه تا حالا كه ميرفتي مهد لازم نبود پول بهت بديم خودمون برات خوراكي مي خريديم و تو كيفت ميذاشتيم اين چند روزه كه مدرسه ميرفتي هم همين كارو ميكنم آخه زياد خوشم نمياد بچه هله هوله بخوره ولي خوب ديگه كاريش نميشه كرد و يه چيزيايي رو نميشه جلوشو گرفت برات پول گذاشتيم خودت خريد كني البته طبق معمول خوراكي هم گذاشتم و 500 تومان
11 مهر 1390