عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

عسلای مامان

بدون عنوان

٤ شنبه مرخصی گرفتم که بریم خونه مامان آذر آخه خیلی وقت بود که اونجا نرفته بودیم . اومدم مدرسه دنبالت با هم اومدیم خونه و آماده شدیم رفتیم . تو بهم گفتی: مامان آذر خودش گفته بریم خونشون منم گفتم : اون که همیشه میگه ما وقت نداریم بریم تو هم گفتی: آخه مامان آذر تنهاست- تلویزیون اتاق خوابشم که خرابه- ماهواره هم که نداره - به خاطر همین هم حوصلش سر میره برات سوسیس سرخ کردم و لقمه گرفتم که تو راه بخوری گفتم تا برسیم گرسنه نمونی وقتی میخواستم خیارشور و سوسیس رو از یخچال بیرون بیارم ظرف خورش قرمه سبزی رو مجبور شدم بزارم بیرون تو هم شروع کردی با نون خورش قرمه سبزی خوردن اولش چیزی نگفتم ولی بعد که دیدم ول کن نیستی گفتم رادمان مامان آذر...
7 آبان 1390

مشق

مشقات از سه خط شروع شد و به شش خط يعني دو تا سه خطي رسيد و ديروز كه دو صفحه يعني دوره اي از كل حروفي كه تا حالا ياد گرفتين حالا ببين رادماني كه سه خطو به زور مي نوشت دو صفحه رو چه جوري نوشت اومدم دنبالت خونه مامان ناجي اينا ، خواب بودي - بهت گفتم پاشو بريم خونه با ماشينت بازي كن تو هم گفتي كه مشق دارم - گفتم سه خط كه چيزي نيست - بغض كردي و گفتي سه خط نيست برو ببين چقدره - منم نگاه كردم و ديدم كه دو صفحه مشق داري - گفتم خوب زودتر پاشو بريم خونمون كه زودتر شروع كني و زودي هم تمومش كني- ولي تو عزا گرفته بودي كه چه جوري مي خوام بنويسم تقريبا گريه ات هم درمد رفتيم خونه و اين دو صفحه سه ساعت و نيم طول كشيد البته بينش بازي كرد...
3 آبان 1390

حرف زدن رادمان سر كلاس

ديروز درمورد نوشتن عين وسط از معلمتون سئوال داشتم به خاطر همين هم به گوشيش زنگ زدم و اونم وقتي فهميد كه تو درسو زياد متوجه نشدي  گفت : بس كه سر كلاس حرف ميزنه منم از تعجب چشام گرد شد آخه اصلاً فكر نمي كردم كه اينجوري باشي بعد از اينكه گوشي رو قطع كردم با اينكه خيلي از دستت عصباني بودم ولي با آرومي نصيحتت كردم و بهت گفتم كه ما با اينكه مامان هستيم و بزرگيم ولي باز هم وقتي تو كلاس درسيم و استاد داره درس ميده بايد به حرفش گوش بديم والا استاد خيلي از دستمون ناراحت ميشه و دعوامون ميكنه ( يه كم هم به قضيه آب و رنگ دادم و گفتم : خودكارو پرت ميكنه سرمون ) -   تو هم خيلي خوشت اومد و گفتي مثل ما كه معلممون ميگه با بغل دستي...
2 آبان 1390

هدیه اي براي پسر خوب من

از وقتی مدرسه ای شده بودی دلم می خواست یه هدیه خوب برات بگیریم و تو هم که عاشق ماشینی و همش میگفتی ماشین کنترلی می خوام . این یک ماهه هم خیلی پسر خوب و حرف گوش كني بودي به همين دليل ديروز بعد از اينكه تكاليفتو انجام دادي با هم رفتيم و برات يه ماشين كنترلي خريديم . از آنجاييكه باطريشو بايد 6 ساعت شارژ اوليه مي كرديم ديشب نتونستي باهاش بازي كني ولي صبح به عشق ماشينت خيلي سريع از جا پريدي و كمي باهاش بازي كردي تا بعد از ظهر كه بريم خونه مباركت باشه پسرم
2 آبان 1390

و حالا , مامان سر به هوا

ای وای من ، دیروز که می خواستم بیام دنبال گل پسرم همين كه درو باز كردم يه سر و صداهايي از پشت بوم شنيدم و همين باعث شد حواسم پرت بشه و هول كردم ببينم چه خبره كه كليد پشت در موند و منم درو بستم ( البته نگيد كه از فضولي داشته ميمرده ها ، ما همون بدو ورود به آپارتمان جديد شديم مدير ساختمون با همه انكارهاي ما البته نه اينكه كلاس بزاريم بلكه به خاطر اينكه وقت اين كارهارو نداريم ولي اصرار اونها بر انكار ما غلبه كرد و ديروز حس مسئوليت باعث شد كه برم ببينم چه خبره ) يكي از همسايه ها كه خيلي بقيه از دستش ناراضين و به ما هشدار داده بودن كه مواظب اون باشيم سر فرش شستن دعواش شده بود كمي باهاش صحبت كردم و بهش گفتم كه مقصر اونه البته اگه به...
27 مهر 1390

سر به هوا

دیروز اومدم جلوی مدرسه دنبالت هر چی منتظر موندم دیدم که پیدات نشد آخه كلاس اوليها رو زودتر تعطيل مي كنن و تو هميشه زود ميومدي بيرون ولي ديروز خبري ازت نبود كمي نگران شدم ولي حدس زدم چي شده و فوري به راننده سرويستون خانم زند زنگ زدم و حدسم درست بود آقا رادمان فوري از مدرسه اومده بود بيرون و پريده بود تو سرويس و رفته بود خونه مامان ناجي اينا منم اومدم اونجا دنبال پسر سر به هواي خودم كه گفت مامان يادم رفته بود كه تو مياي دنبالم منم گفتم ديگه حواستو جمع كن چون ممكن بود كه مامان ناجي خونه نباشه اونجا عصرونتو خوردي و مشقاتو نوشتي و ساعت 7 برگشتيم خونه ...
26 مهر 1390

خواب

تو خونه قبلی تو اتاق خودت نمی خوابیدی و منم تختت رو کنار تخت خودمون گذاشته بودم و تو اتاق ما می خوابیدی تصمیم گرفته بودم تو خونه جدید دیگه اجازه ندم تو اتاق ما بخوابی چون اولاً دیگه خیلی بزرگ شدی و دوماً اتاق جا نداره که دو تخت توش بزارم و این تصمیم رو عملی کردم و شبها یا با هم میریم رو تخت تو و من پیشت می خوابم و وقتی خوابت برد میام اتاق خودمون یا اینکه تو ، تو پذیرایی خوابت می بره و بابا بغلت میکنه میبره تو اتاقت برات يه شب خواب كم نور هم زديم كه شبها وقتي بيدار ميشي نترسي نيمه هاي شب اول اومده بودي و رو تخت ما خوابيده بودي و منم نفهيميده بودم صبح كه ديدمت بهت گفتم شب كه بيدار ميشي پيشم نخواب منو بيدار كن بيام پيشت بخوابم و شبهاي ب...
24 مهر 1390