عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

عسلای مامان

جلسه اولیا و مربیان

1390/8/14 9:39
نویسنده : مامان
515 بازدید
اشتراک گذاری

چهارشنبه ساعت دو بعد از ظهر به جلسه دعوت داشتيم من زودتر از اداره دراومدم تا به موقع برسم و سر ساعت دو اونجا بودم ولي يه سري از مادرا خيلي دير اومدن حتي تا موقع اتمام جلسه هم كساني بودن كه تازه وارد ميشدن

جلسه با صحبتهاي مدير مدرسه آقاي فلاح شروع شد و با راي به حداكثر 5 نفر از داوطلبان انجمن اوليا و مربيان مدرسه به پايان رسيد

آقاي فلاح خيلي خوب صحبت مي كرد و خيلي خوشم اومد و خيلي استفاده كردم - مابين حرفاش از يه بچه اي صحبت كرد كه پدر و مادرش از هم جدا شده بودن و پدرش و خانواده پدرش اونو از ديدن مادرش محروم كرده بودن و مادر اطلاعي از آدرس پسرش نداشته تا اينكه يه روز مياد مدرسه و متوجه ميشه پسرش تو اين مدرسه درس مي خونه و براي اينكه دوباره پدر آدرسشو عوض نكنه و پسرشو به يه مدرسه ديگه نبره ميومده و يواشكي بچشو ميديده - اين داستانو كه تعريف كرد من كه هميشه اشكم لب مشكمه شروع كردم به گريه و حالا مگه اين اشكا بند مياد ، هي يواشكي اشكامو پاك مي كردم ، هي اونا سرازير مي شدن- خدا به همه بچه ها رحم كنه و اونا رو فداي خودخواهي هاي ما بزرگترا نكنه

يه ده نفري داوطلب شدن كه من رو هيچكدوم شناخت نداشتم ولي با توجه به مدرك و تجربشون به 5 نفر راي دادم .

از جلسه رفتم خونه مامان ناجي اينا يه ساعتي اونجا بودم و بعد اومدم دوباره مدرسه دنبال تو پسر گلم ، دو تا از دوستات با مادراشون رفتن پارك نزديك مدرسه ، تو هم از من خواهش كردي بريم و منم ديدم كه هوا خوبه قبول كردم و يه ساعتي اونجا با دوستات بازي كردين و بعد رفتيم خونه

خانم چارلنگ اون روز نيومده بوده و درنتيجه درس جديد نداشتين ولي من ازت خواستم از هر حرفي كه ياد گرفتين يه خط بنويسي كه تو هم نوشتي و بعد يه خط بهت ديكته گفتم

از فرصت استفاده كردم و چون تو كار چنداني نداشتي شروع كردم به خونه تميز كردن كه جمعه راحت باشم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)