عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

عسلای مامان

اولین جایزه در کلاس

دیروز که از مدرسه اومدی بهم گفتی مامان یه خبر خوب برات دارم چشاتو ببند منم چشمامو بستم و از کیفت یه ماشین قرمز کوچولو درآوردی و بهم نشون دادی از کمد جایزه ها که البته خود ما خانواده ها جایزه هاشو تهیه کردیم , جايزه انتخاب كرده بودي و كلي ذوق داشتي و خوشحال بودي منم بهت تبريك گفتم و تشويقت كردم ولي چند روزيه متاسفانه تيك دوم رو تو كتاب كارت ميگيري و اين منو خيلي ناراحت ميكنه - هر چي مي خوام بهش فكر نكنم ولي باز هم از اين موضوع ناراحتم كه چرا نمي توني خوب و تميز بنويسي تازه ديروز " آب" رو بر عكس نوشتي " ب آ " و خيلي از دستت عصباني شدم ولي به بابا كه گفتم گفت عيبي نداره تازه كلاس اوله و تازه داره ياد مي گيره طبيعيه تا...
9 آبان 1390

سرويس دوم

دیروز خیلی هوا سرد بود و همش تو فکر تو بودم که چطور بیام دنبالت و برگردیم خونه - بالاخره زنگ زدم به خانم زند و گفتم که سوار آژانست كنه و بفرسته خونه - خيلي زور داره يه سرويس بگيريم و هزينش رو هم كامل بديم ولي بعدازظهرا كه بايد بياي خونه خودمون نياردت و اين روزا رو آژانس بگيريم و هزينه جدا بديم. ديگه چه ميشه كرد خدا رو شكر تو هم از آقاي عامري خوشت اومده آخه اون هم راننده سرويس مدرسه است ولي يه مسير ديگه رو مي بره - بعد از اينكه بچه هاي ديگه رو ميرسونه آخر سر تو رو پياده ميكنه پسر گلم ديگه داري باسواد ميشي " آب و بابا " رو ياد گرفتين كلي مشق داشتي كه طبق معمول با صرف زمان زيادي تمام شد   ...
8 آبان 1390

جمعه

چون بقیه روزها در کنار هم صبحونه نمی خوریم , صبحونه روز جمعه رو خيلي دوست دارم با هم دور سفره مي شينيم و صبحونه مفصلي مي خوريم نهار هم كه برنامه هميشگي خونه مامان ناجي رفتنه - قبلش حمام و آماده شدن و رفتن ديروز هم رفتيم اونجا و تا 7 شب اونجا بوديم بنيامين هم اونجا بود و طبق معمول با هم نساختين و تو به هر چي دست مي زدي اون جيغ مي كشيد - برگشتني با اينكه بارون ميومد و تو خيابون سيل راه افتاده بود ولي چون بابا بهت قول داده بود موجود بن تن برات بخره رفتيم پاساژ تا برات بخريم ولي اوني رو كه تو مي خواستي نداشتن ولي عوضش براي جلوي در دستشويي فرش خريديم و به قول بابا آذوقه ( بستني و پفك ) خريديم و برگشتيم خونه كيفتو از قبل آماده كر...
7 آبان 1390

بدون عنوان

٤ شنبه مرخصی گرفتم که بریم خونه مامان آذر آخه خیلی وقت بود که اونجا نرفته بودیم . اومدم مدرسه دنبالت با هم اومدیم خونه و آماده شدیم رفتیم . تو بهم گفتی: مامان آذر خودش گفته بریم خونشون منم گفتم : اون که همیشه میگه ما وقت نداریم بریم تو هم گفتی: آخه مامان آذر تنهاست- تلویزیون اتاق خوابشم که خرابه- ماهواره هم که نداره - به خاطر همین هم حوصلش سر میره برات سوسیس سرخ کردم و لقمه گرفتم که تو راه بخوری گفتم تا برسیم گرسنه نمونی وقتی میخواستم خیارشور و سوسیس رو از یخچال بیرون بیارم ظرف خورش قرمه سبزی رو مجبور شدم بزارم بیرون تو هم شروع کردی با نون خورش قرمه سبزی خوردن اولش چیزی نگفتم ولی بعد که دیدم ول کن نیستی گفتم رادمان مامان آذر...
7 آبان 1390