عسلعسل، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

عسلای مامان

پسر من آقا شده

مشقاتو خوب می نویسی و اکثراً هزار آفرین می گیری و تو کتاب کارت هم معلم همه مربعهای اول رو برات تیک زده که نشونه عالی بودن هستش وقتی باهات ریاضی کار میکنم و برات شکلهای مختلف میکشم و تو رنگ می کنی یا اینکه صداهای اول و آخر رو باهات کار می کنم خیلی خوشت میاد که به گفته معلمتون باید هر روز این کارو انجام بدیم دیروز زنگ آخر ورزش داشتین وقتی اومدم دنبالت ( آخه ظهری بودی و سرویس تو رو خونه جدید نمیاره ) تو حیاط بودی و با هم اومدیم خونه ...
24 مهر 1390

يك روز خوب

يه روز بد يادته ، يه روز خوب در پي داشت و البته اميدوارم روزهاي خوب در پي داشته باشه چهارشنبه كه از اداره اومدم خونه ماماني اينا دنبالت خواب بودي ( يه كار خوب ) مشقات رو هم نوشته بودي ( يه كار خوب ) ماماني گفت رفته اتاق عمه و در رو هم بسته و نشسته مشقاشو نوشته اونقدر تميز نوشته بودي كه من فكر كردم سر كلاس نوشتي خيلي ازت راضي بودم و همش تعريفتو كردم و تشويقت كردم كه هميشه همينطور باشي تجربه شخصي : بچه اي كه موقع مشق نوشتن خيلي ادا ميده  اگه يه روز بدون تكليف بره مدرسه از روز بعد خودش ميفهمه مشق ننوشتن يعني چي و به جاي اينكه ما مامانا حرص بخوريم خودش حرص درسشو مي زنه و اين خيلي بهتره تعطيلات فقط باهات صداها و رياضي كار ك...
23 مهر 1390

نقاشی

اداره یه برگه بهمون داد که باید بچه هامون توش نقاشی می کشیدند با موضوع " یا ضامن آهو " هنوز به خونه نرسیده بودیم که انو بهت گفتم و تو خیلی ذوق داشتی که زودتر برسیم و نقاشیتو شروع کنی بهم گفتی چی بکشم منم داستان امام رضا و آهو رو برات تعریف کردم و گفتم در مورد این داستان بکش تو هم مشغول شدی و اینم نتیجش    خیلی دوست داری که از ادارمون جایزه بگیری توضيح عكس: گنبد امام رضا و گلدسته ها- كبوتراي حرم - امام رضا (ع) -  شكارچي با تفنگش - آهو ( يه كم شبيه گربه شده ) - اينا همه تو يه بوم هستند كه اون نقاشه كه آب رنگ دستش هست كشيده ...
23 مهر 1390

مهموني

ديروز ماماني مي خواست بره مولودي و تو رو بعدازظهر برده بود خونه بنيامينينا من اومدم اونجا دنبالت يه ساعتي نشستيم و اومديم خونه - خواستي اونجا تكاليفتو انجام بدي كه بنيامين نمي ذاشت و اونم مي خواست خط بكشه رو كتابت كه ليلا براش كاغذ آورد و منم اونو مشغول كردم تا تو تكليفتو انجام بدي دستشو رو كاغذ گذاشتمو دورش خط كشيدم و بعد هم بهش گفتم به من نگاه كنه تا عكسشو بكشم - تو هم اونقدر تعريف منو پيش ليلا كردي و همش مي گفتي مامان من نقاشيش خيلي خوبه حالا بزار بكشه مي فهمي كه چقدر خوب ميكشه- منم جو گير شده بودم و هم عكس تورو كشيدم و هم عكس بنيامينو ...
19 مهر 1390

روحيه دادن به خودم و تو

من و تو هنوز به خونه جدید عادت نکردیم برعكس بابا كه خيلي ذوق داره-  چون جامون خیلی کوچیک شده و نصف خونه قبلیمونه من که اصلا باهاش راحت نیستم و به زور وسایلمونو جا کردیم و کلی وسایل تو انباری گذاشتیم که بابا دیگه صداش دراومده و میگه انباري مگه چند متره ديگه پر شده و جا نداره اين چند روزه روحيم خيلي خراب بود و احساس كردم كه با اين روحيه هم دارم خودم اذيت ميشم و هم دارم شماها مخصوصا تو رو ناراحت مي كنم و تاثير منفي روت گذاشته بودم ولي ديروز با خودم گفتم ديگه چاره چيه بايد با شرايط كنار اومد و اگه نخوام با اين شرايط كنار بيام و از خونمون بدم بياد كم كم افسردگي مي گيرمو در اين راستا تا رسيديم خونه شروع كردم به جارو و گردگيري ك...
19 مهر 1390

دعاي رادمان

ديروز كه تلويزيون داشت تصاوير حرم امام رضا ( ع ) را نشون مي داد مجري از ما بيننده ها خواست كه هر چه ازش مي خواييم تو دلمون بگيم منم اول خودم دعا كردم و بعد هم طبق معمول از تو خواستم دعا كني براي من و بابا و خودت ( آخه خدا شما كوچولوها رو بيشتر دوست داره و به حرفتون گوش ميده و منم به اين موضوع خيلي اعتقاد دارم ) بعد كه دعا كردنت تموم شد گفتم چي خواستي ؟ گفتي : از خدا خواستم تا آخرش كه مي خواييم بريم بهشت تو و بابا جوون بمونيد از خدا مي خوام دعاي تو رو برآورده كنه البته نه اينكه جوون بمونيم بلكه آخرش بريم بهشت ...
17 مهر 1390