فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
وبلاگicon
<
وبلاگicon
> رادمان و باران، عسلای مامان
X
رادمان و باران، عسلای مامان
براتون مي نويسم
تاريخ : يکشنبه 12 مهر 1394 | نویسنده : مامان
بازدید : 144 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





موضوع :
تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 313 مرتبه

چهارشنبه بيست و ششم شهريور روز كلاس بندي چهارمي ها بود 

من و بابا به همراه گل پسر راهي مدرسه شديم البته مراسم اسفند دود كردن و از زير قرآن رد كردن رو هم انجام داديمراضی

دو تا كلاس چهارم دارن كه رادمان تو كلاس 4/2 افتاد و معلمشون هم خانم رحيمي 

بعد از كلاس بندي دانش آموزا رفتن سر كلاس و مدير براي ما سخنراني كرد و بعد بچه ها از كلاس اومدن بيرون و حالا نوبت ما بود كه بريم و با معلم آشنا بشيم - خدا رو شكر خانم رحيمي به نظر معلم خوب و سختگيري مياد چشمک

رادمان كه به عنوان گروه سرود انتخاب شده بود موند مدرسه براي تمرين و من و بابا راهي اداره شديم

دختركمون هم تو خواب ناز بود و پيش مامان آذربوس



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 24 شهريور 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 349 مرتبه

چند روز ديگه تابستان 93 تموم ميشه .....  چهار ماه تعطيلي .....

با جابجايي ما آموزشگاه رادمانم تغيير ميكنه اين جمعه بردمش تعيين سطح و به زودي در آموزشگاه جديد ثبت نامش ميكنم راهش دوره بايد با اتوبوس بره ... شايدم براش سرويس گرفتم 

امسال تابستون خلاصه شد در تماشاي كارتون- بازي با محمديوسف تو حياط و گاها كوچه و تبلت

هرزگاهي يه چند تا سوال رياضي مي نوشتم كه از يادش نره درس و مشق ... ولي متاسفانه ميديم كه بعله از ياد رفته ..... با عصبانيت من و داد و بيداد دوباره يادآوري ميشد

فقط اين ماه آخر كلاس شنا رفت و خيلي علاقمند بود و مي خواست كه دوره بعدي هم ثبت نامش كنم .... ولي من ترجيح دادم بقيش بمونه براي تابستون سال ديگه

پسر عزيزم ديگه يه شناگر شده و تو چهرمتري شيرجه ميزنه و شنا ميكنه 

 

باران عزيزم ديروز متوجه شدم دو تا دندون ديگه از بالا درآورده و حالا ديگه شش تا دندون داره 

چند روزي بود علايم سرماخوردگي داشت ... تب و آبريزش بيني ..... برديمش دكتر و ..... ولي حالا مطمئنم از دندونش بوده

دو ماهي ميشه به خوبي راه ميره حتي ميشه گفت ميدوه ..... 

پنجم شهريور كه خونه مامان ناجي بوديم براش يه تولد كوچولو  و خودموني گرفتيم ..... عزيز دلم يه لحظه آرامش نداشت به همه چي دست ميزد .... كيك- شمع- فشفشه - چاقو     ..... خيلي اذيت كرد 

حسابي به مامان آذر عادت كرده .... هر دو به هم عادت كردن .... خيال منم راحته ....

عسلاي مامان



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 359 مرتبه

ديروز كارنامه ي رادمان رو مامان ناجي گرفت خدارو شكر همه چي خيلي خوبه البته هنوز به دستمون نرسيده

عسل مامان ديروز مريض بود خيلي ناراحت بودم آخه ميگفت سرم گيج ميره و درد ميكنه  دو بار هم بالا آورد چيزي هم نمي خورد

 ولي امروز خدا رو شكر خوب شده 



موضوع : پسر من
تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 390 مرتبه

غروب روز چهارم خرداد متوجه شدم دندون باران خانم نيش زده خيلي ذوق زده شدم و به بابا و داداشي خبر دادم 

البته ما آش دندوني رو دو هفته قبلش پخته بوديم براي اينكه باربارا خانم راحت دندون دربياره

موش موشي الان باي باي ميكنه و ميرقصه و به هنرهاي قبليش كه اداي موشو درآوردن و دس دسي و سر سري كردن بود اضافه شده

اين دو هفته ي اخير باران رو مي برم خونه خاله و اون زحمت ميكشه و باران رو نگهداري ميكنه محدثه عاشقه بارانه و خيلي دوسش داره 

رادمان هم وقتي از خواب بلند ميشه ميره اونجا



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 412 مرتبه

5 تا 9 خرداد رو رفتيم سراوان اونجا ويلا گرفته بوديم خيلي جاي سبز و زيبايي بود قرار بود با مامان ناجي اينا و عمو اينا بريم كه اونا در لحظات آخر ضدحال زدند و نيومدند.

موزه ميراث فرهنگي گيلان- قعله رودخان - پارك سراوان و ... از جاهاي ديدني اطراف بود كه خيلي زيبا بودند .

روز آخر ظهر راه افتاديم و براي ديدن دريا راهمونو دور كرديم و به طرف لاهيجان و رامسر حركت كرديم

آخه آقا رادمان خيلي ناراحت بود كه دريا رو نديده و تني به آب نزده و همش مي گفت اگه نمي خواستيم بريم دريا چرا برام مايو برداشتي ؟

لاهيجان كه رسيديم مناظر زيباي شيطان كوه يا به گفته ي يكي از افراد محلي شاه نشين كوه ما رو مبهوت خودش كرد خيلي زيبا بود از اونجا كه با وجود باران نمي تونستيم پله ها رو بريم بالا تصميم گرفتيم سوار تله كابين بشيم

خيلي خيلي خوش گذشت خيلي مناظر زيبا بودند و براي رادمان كه اولين بار بود سوار تله كابين ميشد خيلي هيجان داشت و خيلي لذت برد.

به طرف رامسر حركت كرديم و كنار دريا چند ساعتي نشستيم و رادمان بازي كرد ( گرچه راضي نشد به اين چند ساعت و از بابا قول گرفت كه تا آخر تابستون دوباره بريم دريا ) و ما هم استراحتي كرديم و غروب به سمت تهران حركت كرديم .

 

خدا رو شكر باران خانم موش موشك مامان امتحانشو خوب پس داد و اصلا تو سفر ما رو اذيت نكرد .

فقط بغل كردنش و گردش براي بابا سخت بود و كمر درد مي گرفت .

 



موضوع : تعطيلات تابستان
تاريخ : يکشنبه 14 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان
بازدید : 324 مرتبه

الان كه دو ماه و نيم از سال گذشته و تو اين مدت چيزي يادداشت نكردم نمي دونم از كجا شروع كنم سعي ميكنم تيتروار يه چيزايي رو يادداوري كنم و بنويسم 

امسال چهارشنبه سوري خونه خودمون بوديم چون مامان آذر مهمون خونمون بود خاله اينا رو هم دعوت كرديم و دور هم بوديم و كمي رفتيم جلوي در ولي چون آتيش روشن نكرديم رادمان همش غر مي زد و ناراحت بود

سال تحويل همگي آماده نشستيم و تو دلمون دعا مي كرديم براي سلامتي و بركت در سال جديد . وقتي بابا از لاي قرآن بهمون عيدي داد به باران عضو جديد خانواده هم داد و اونم با گرفتن اسكناس خيلي ذوق كرد و خنديد و ما هم به خنده اون كلي خنديديم اين شد اولين خاطره ي سال جديد

اولين جايي كه رفتيم خونه مامان جميله و بعد بالا خونه مامان ناجي و شام اونجا بوديم .

امسال عيد از تبريز مهمون اومده بود و دوقلوهاي عمو حميد كه هم سن رادمان هستن هم بودن و تو تعطيلات چند روزي مهمون خونه ما شدن به هواي بازي با رادمان كه خيلي هم بهشون خوش ميگذشت و به سختي از هم جدا مي شدند

امسال براي رادمان دو تا جشن تولد گرفتيم يكي روز پنجم براي خانواده مادري يعني خانواده من در منزل خاله ي من همگي اونجا جمع بوديم و ما هم فرصت رو غنيمت شمرديم و يه كيك باب اسفنجي گرفتيم.

يكي ديگه هم روز اصلي تولد يعني هفتم خونه ي مامان ناجي كه باز هم همه جمع بودن حتي مهموناي تبريزي، باز هم كيك همون باب اسفنجي شد چون از قبل سفارش نداده بوديم و براي 25 نفر فقط همون شكل جواب مي داد

خلاصه خوش به حال رادمان شد و حسابي به قول خودش حال كرد 

روز دوازدهم رفتيم باغ وحش و پارك ارم كه خيلي خيلي خوب بود و دختر گلم هم اصلا اذيت نكرد و كالسكه هم برده بوديم و خسته نشديم شام هم بيرون خورديم 

سيزده به در رفتيم باغ علي دايينا و هوا كمي باروني بود و مجبور شديم زودتر بلند شيم ولي رفتيم خونه خودشون و زن دايي آش درست كرد و خورديم و آخر شب برگشتيم خونه

جديدا تولد مهرداد همكلاسيش دعوت بود كه به همراه صدرا رفت و زحمت بردن و آوردن رو باباي صدرا كشيد و حسابي تركونده بودند و خوش گذرونده بودن

روز مادر هم مي خواسته بره پاساژ براي من خريد كنه هر چقدر هم مامانم ازش خواسته كه تا بعدازظهر صبر كنه تا همراه اون بره قبول نكرده حتي نگفته چي مي خواد بخره خودش تنهايي رفته و برام يه اسپري و دو تا لاك سبز و آبي خريده بود كه برام قد يه دنيا ارزش داشت

روز معلم هم كه پولي جمع آوري نشد و ما خودمون براي آقاي گلشني يه كمربند گرفتيم و يه تخم مرغ خالي كرديم و توش كاغذ رنگي ريختيم براي زدن به سقف كلاس و رادمان برد مدرسه 

جمعه ي اين هفته هم رادمان با بابا رفتند استخر جايزه ي تموم كردن دوره فونيكس

فعلا تا همين جا يادم مياد تا بعد بيام تكميل كنم

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 339 مرتبه

اين روزهاي رادمان فقط در يك كلمه خلاصه ميشه " چهارشنبه سوري"  ، فكر و ذهنش درگير ترقه است از من و بابا مي خواد كه براش ترقه بخريم و حتي پول جيبيهاش رو هم جمع كرده كه باهاشون ترقه بخرهعصبانی

 

مامان آذر همچنان خونه ماست و عهده دار نگهداري از بچه ها زماني كه من نيستمخجالت

 

نمي دونم چرا امسال عيد اصلا ذوق ندارم فكرم خيلي مشغوله و وقت فكر كردن به خريد و نظافت و هفت سين و ... را نداشتم الان كه در روزهاي آخر سال به سر مي بريم دچار استرس شدم كه چرا هيچ كاري انجام ندادمافسوسگریه

احساس مي كنم افسرده شدم  يعني ممكنه ؟ آخه هميشه براي عيد خيلي ذوق مي كردم و از قبل خودم و رادمان و خونه رو براي اومدن بهار آماده مي كردم نمي دونم امسال چمهسوال

 

كلاس زبان خوب پيش ميره خدارو شكر رادمان اين ترم امتيازش 99 شد مثل اينه قول جايزه تاثير خودش رو گذاشته چشمک

باران عزيزم فرشته كوچولوي مامان ، وقتي از اداره مي رسم فقط به من نگاه ميكنه حتي اجازه نمي ده برم تو اتاق و مانتو  رو دربيارم  

سينه خيز ميره- از خودش صدا درمياره - اين ماه كه بردمش مركز بهداشت واكسن شش ماهگي رو زد و 

دخترم يه شب تب داشت تازه وزنشم فقط 200 گرم زياد شده بود اونم در عرض دو ماه خيلي نگران شدم ولي دكتر ميگفت بچه ها وقتي به غذاي كمكي مي افتن هميشه يه افت وزن پيدا ميكنن تا ببينيم ماه ديگه چي ميشه و الا بايد يه دكتر متخصص تغذيه كودكان ببرمش

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 330 مرتبه

بعد از شش ماه مرخصي و در كنار عسل مامان و نفس مامان بودن شنبه دهم اسفند ماه برگشتم اداره و شروع به كار كردم

ديگه گفتن نداره كه چقدر سخته و اين روزهاي آخر مرخصي چه حال بدي داشتم دل كندن از شما دو تا دسته گل خيلي سخته 

ولي اومدن مامان آذر خونمون و قبول زحمت ايشون براي نگهداري از شما اين سختي رو براي من خيلي آسون كرد اصلا فكر ميكنم اگه ماماني آبجي رو نگه نمي داشت شايد از كارمند بودن انصراف مي دادم و به خانه داري ادامه مي دادم گرچه هنوز هم براي ادامه كار با خودم درگيرم و همش از خودم مي پرسم آيا شاغل بودن من خوبه؟ مامان خانه دار بهتره يا شاغل ؟ براي به دست آوردن رفاه بيشتر چه چيزي رو دارم از دست ميدم ؟ و هزاران سوال ديگه كه اين روزا به شدت ذهنمو درگير كرده...

ماماني خونه ما مي مونه و خيال من بابات شماها راحته ولي ميدونم مامان آذر خسته ميشه و تو خونه ما احساس راحتي شايد نداشته باشه ولي با اين وجود به خاطر شما و من فداكاري كرده خيلي ازش ممنونم و سعي مي كنم زياد بهش سخت نگذره

تو خوشحالي از بودن ماماني كه با وجود اون خاله اينا بيشتر ميان و ما هم بيشتر ميريم و بازيهاي شما بچه ها

يه سري مشكلات با تو گل پسرم داريم مثلا

زورگيري از همكلاسيت فرزاد كه يه پسر مشكل داره و تو  و صدرا مجبورش كردين براتون خوراكي بخره

گم كردن جامدادي با تمام مداد رنگيها و اتود و ...

گم كردن پرگار

جاگذاشتن كلاه و شال گردن

 

نمي دونم با اين حواس پرتيها چكار كنم خيلي باهات صحبت مي كنم ولي مثل اينكه اثر نداره

شايد بايد بذارم به حساب بچگيت ....

 

 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 17 دی 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 358 مرتبه



موضوع :
تاريخ : جمعه 6 دی 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 346 مرتبه

عروسکم روز به روز خوردنی تر میشه 

با صدا میخنده

به پهلو می چرخه

صدای آآآآ از خودش درمیاره وقتی من می زنم رو دهنش

فرنی و حریره بادوم رو شروع کردم البته خیلی کم  دخترم خیلی شکمو تشریف داره نمیدونین برای قاشق چی کار میکنه 

خودم هم چند روزیه میرم باشگاه البته از اونجاییکه منم دسته کمی از دخترم ندارم و از رژیم خبری نیست فکر نمی کنم بتونم این کیلوهای اضافه رو آب کنم ولی خوب برای روحیه خوبه روزای فرد میرم و دو روز وسط هفته رو باران پیش خالش می مونه و پنج شنبه ها هم پیش بابا و داداش 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 6 دی 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 281 مرتبه

دیروز رفتم یه مهد کودک برای باران رفتم شرایط رو از نزدیک ببینم و بررسی کنم باید یه مهد خوب پیدا کنم براش 

همینکه با مدیرش شروع به صحبت کردیم اشک من که طبق معمول تو آستینمه سرازیر شد و دیگه نتونستم حرفی بزنم مدیر مهد از مربی شیرخوار خواست تا به کمکم بیاد و بارانو بغل کنه تا من اشکامو که مثل سیل روان شده بود و بند نمیومد پاک کنم 

میگفت ما نمیتونیم مثل شما بچتونو مراقبت کنیم ولی باور کنید تمام سعیمونو میکنیم و باید خیالتون راحت باشه اتاق شیرخوار رو نشونم داد سه تا بچه بودن که اگه بارانم بزارم اونجا میشن چهارتا

چقدر سخته هر روز شش و نیم صبح تا چهار بعداز ظهر خدایا یعنی میتونم از عروسکم دل بکنم چه جوری میتونم این همه ساعت نبینمش  

خداکنه با نه ماه مرخصی موافقت بشه رادمانم وقتی نه ماهش بود رفتم سرکار ولی اون میموند پیش مادربزرگش و خیلی فرق میکرد

مهد خوبی به نظرم رسید خلوتم هست و خیلی بهتره البته رادمان چندماهی این مهد میرفت و از قبل شناخت دارم

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 6 دی 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 317 مرتبه

دیروز معلم رادمان آقای گلشنی جلسه ای برای اولیا گذاشت که خوشبختانه موفق شدم برم البته با باران خانم اونم دختر خوبی بود و اصلا اذیت نکرد .آقای گلشنی خیلی مرد خوب و مهربونیه رادمان هم اونو خیلی دوست داره برخلاف تصور من که اول سال نگران بودم از اینکه معلم مرد خشن میشه باید بگم الان که سه ماه از سال تحصیلی میگذره نظرم کاملا عوض شده و خوشحالم که معلمشون مرده باور کنید خیلی از معلم خانم صبورتر و مهربونتره

اکثر مادرا از وضعیت تحصیلی و اخلاقی بچه هاشون ناراضی بودن ولی من از رادمان راضیم همچنین از روش معلمشون خیلی کم تکلیف میده و کتاب کار فارسی رو هم به طور کل تو کلاس انجام میدن ولی مادرای دیگه دوست داشتن آقا بیشتر تکلیف بده به خصوص تو درس ریاضی خوب من گاج گرفتم و رادمان  تمریتای اونو حل میکنه 

بلند شدم و از آقای گلشنی تشکر کردم به نظر من همانطور که از آدم بد انتقاد میکنیم باید از آدم خوب هم قدردانی کنیم

باران جون هم مورد توجه همه قرار گرفته بود بعد از مدرسه رادمان میگفت دوستاش کلی از آبجی تعریف کردن و اونم کلی ذوق کرده بود.



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 19 آذر 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 323 مرتبه

یکشنبه 16 آذر که باران خانم سه ماه و هشت روزشه

وقتی داشتم باهاش دالی بازی میکردم و جغجغشو زیر پتو قایم می کردم و بعد بهش نشون میدادم برای اولین بار با صدا خندید و هی ریسه می رفت

البته منم همراه با اون غش و ریسه می رفتم و کلی ذوق زده شده بودم و از اونجاییکه تنها بودم نتونستم این لحظه رو ثبت کنم

شب که برای داداشی و بابا تعریف کردم اونها هم کلی خوشحال شدن و منم سعی کردم دوبار تو رو بخندونم و دوباره کلی برات شکلک درآوردم و کلی صداهای عجیب و غریب که بالاخره موفق شدم دوباره شما رو با صدای بلند بخندونم که اینبار بابا زحمت کشید و فیلم برداری کرد کلی همگی ذوق کردیم می دونی چقدر باعث شادی و خنده ما میشی کوچولوی دوست داشتنی

حالا دو روزه هر کاری میکنم دیگه اونجوری نمی خندی خیلی خسیسی ناراحت

 



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 13 آذر 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 339 مرتبه

روزها خیلی به سرعت می گذرن دوست ندارم این روزها تموم بشه کنار بچه ها بودن باهاشون وقت گذروندن لذتی داره که قابل توصیف نیست باران خیلی خوردنی شده هر چی بازیش میدم بوسش میکنم ازش سیر نمیشم این کوچولوی تپلی عشقه منو بابا و داداشه 

رادمان با درس و مشقش سرش گرمه اصلن برای انجام تکالف اذیت نمیکنه ولی وقتی چیزی رو بلد نیست اعصابم خورد میشه دعواش میکنم ریاضی خیلی سخت شده البته به روش نمیارم ولی تو دلم میگم حق داره والا نمی دونم بقیه بچه ها هم اینجورین یا نه؟  اصلن با هیچ کدوم از مادرا در ارتباط نیستم باران و سردیه هوا باعث شده نتونم برم مدرسه دو باری هم که آقاشون جلسه گذاشت یکیش روز عروسی عمه بود که نرفتم یکیش هم مصادف شد به آلودگی هوا و تعطیلی مدرسه که کلن برگزار نشد با خودم میگم باید یه روز برم مدرسشون و با معلمش صحبت کنم ریاضی رادمان سال گذشته خوب بود اانم خوبه علاقه داره ولی بعضی مسایلو نمی فهمه باید ببینم ایراد کار از کجاست

کلاس زبانشم میره با اینکه زیاد تمرین نمیکنه ولی خوبه منم زیاد سخت نمی گیرم هنوز اولشه و چیز خاصی ندارن

این روزها که هوا سرده بیرون رفتن سخته به خصوص با نوزاد از اینکه مرخصیم تو فصل سرماست خیلی ناراحتم اگه هوا بهتر بود میشد هر روز پارک بریم و پیاده روی کنیم

غیر از آخر هفته ها که همیشه میرفتیم الان گاهی وسط هفته هم با بچه ها میریم خونه مادرشوهرم و تا شب که امیر بیاد اونجا میمونیم مامانی هم دلش برای رادمان تنگ میشه و هم بارانو خیلی دوست داره ما هم میریم که هم خومون حال و هوایی عوض کنیم و هم اون از دل تنگی دربیاد

این وسطا هم یه روز خونه عمورضا دعوت بودیم و یه روزم دوست دانشگاهیم با پسرش اومدن خونمون 

چه خوبه که خواهرم نزدیکمه هر روز یا اونا میان یا ما میریم روزایی که هوا هم بهتره بارانو میزارم تو کالسکشو و میریم پارک رادمان عاشق هل دادن کالسکس هم ورزشه و هم حال و هوایی عوض میکنیم 

 

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد